قاتل دانش آموز نخبه کیست؟

قاتل دانش آموز نخبه کیست؟

به گزارش رشت۲۰،  خبر، کوتاه و تلخ بود: دانش آموز نخبه، پس از کنکور خودکشی کرد. در متن خبر اما می خوانیم: بررسی بازپرس و تیم بررسی صحنه جرم با ورود به محل، نشان می دهد این پسر ۱۹ ساله خود را از پشت بام طبقه چهارم به پایین انداخته است و در ادامه بررسی‌ها مشخص شد که پسر جوان، دانش‌آموز نخبه بوده و با معدل ۱۹ و نیم دیپلم خود را گرفته بود.

*اما قاتل کیست؟*
آنچه از میان نسل مستعد مدارس قربانی می گیرد، قبل از آنکه مسابقه سیستماتیک تست و کنکور در مدارس باشد، حاکمیت یک سبک روان شناختی است که همه‌چیز را از پیش تعیین شده می داند و انتظار دارد دانش آموزان به آن برسند و نتیجه ای را می پسندد که با استانداردهایش سازگاری و همخوانی داشته باشد و اصلاً هدف از آموزش در این سبک، یعنی انتقال یکسویه دانش از طرف معلم به دانش آموزان برای سازگار شدن فرد با محیط.

به عبارتی؛ در مدرسه صرفاً یک پاسخ در برابر هر سوال پذیرفته است. نمره و قبولی در امتحان تعیین کننده موفقیت یا عدم موفقیت شماست. کلاس و مدرسه، صحنه رقابت است. رقابت برای رسیدن به اهداف از پیش تعیین شده فارغ از اینکه فرزندان من و شما از نظر ذهنی، جسمی، روانی و شخصیتی چه ویژگی ها و تفاوت هایی داشته باشند. آنچه اهمیت دارد، رسیدن به نتیجه مطلوب است و برای رسیدن به نتیجه مطلوب فرزندان ما باید شکل بگیرند و برای آن که خود را با این استانداردهای رفتاری کاملاً همسو و همسان کند، پای مفهوم دیگری به نام تطابق به میان می آید. تطبیق دانش آموزان برای نزدیک شدن به استانداردهای آموزشی و مشاهده رفتار مورد انتظار.

خوب که به این فرایند نگاه کنیم، می بینیم کمترین حد انعطاف و کمترین میزان توجه به تفاوت های فردی در این سبک آموزشی وجود دارد. دانش آموز، موجودی رام و مطیع و معلم دانای مطلق است. هدف از یادگیری، هماهنگ کردن افراد برای رسیدن به اهداف و نتایج از پیش تعیین شده است و انتخاب، مشارکت، کشف و ساختن و همکاری افراد باهم در این سبک آموزشی جایگاه چندانی ندارد.

قاتلِ پسر درس خوان نوزده ساله کنکوری، تفکری است که هدف از آزمون و امتحان را غربال کردن افراد ضعیف از قوی می داند و تعریفش از موفق شدن در محدوده پاداش و تنبیه خلاصه می شود. تعریفی که برآمده از آزمایش بر روی سگ و میمون در دهه ۱۹۲۰ (حدود یکصد سال قبل) است.

نام قاتل، سبک و سیاقِ آموزشی است که آن را «رفتارگرایی» می نامند. همان تفکری که انتظارات والدین از فرزندشان را از طریق دستکاری در مفهوم موفقیت در یک بُعد خاص، بالا می برد و انتظاراتی زجردهنده و فراتر از توان طبیعی دختران و پسران ایران بر گُرده آن ها می نشاند. بچه هایی که باید چیزهایی دیگر از جنس زندگی بیاموزند. با نهایت تأسف باید اعلام کرد؛ از سال ۱۹۶۰، این سبک آموزشی به تدریج از مدارس جهان رخت بربسته است و سه نسل دیگر از رویکردهای آموزشی آمده اند اما در معدودی از کشورها از جمله ایران همچنان سایه اش بر الگوهای آموزش و یادگیری سنگینی می کند.

آزمون در حالی در ستاندن جانِ پسر نوزده ساله شهر من معاونت دارد که خیلی از نظام های آموزشی، هدف از امتحان را تا حد مرگ و زندگی بالا نبرده اند و به دیگر مباشران این قاتل مانند موسسات تست و کنکور اجازه ورود به حیطه تربیت و بازی با زندگی جوانان نمی دهند، چون زندگی و موفقیت را با رقابت معنی نمی کنند.

کنکور، مباشر قتل پسر نوزده ساله تهرانی بود که از عملکرد خود در جلسه آزمون راضی نبود اما قاتل اصلی، همان سبک آموزشی غیرمنعطف و خشکی هست که سالهای سال خودش را در ابتدای کتاب های مدرسه با این جملات نشان می دهد: «از دانش آموزان عزیز انتظار می رود در پایان این فصل به این نتایج برسند…» قاتل، تفکر آموزشی است که به جای دانش آموزان انتخاب می کند و از آن ها می خواهد تا تحت یک برنامه منضبط، انتظارات او را را در زمان‌بندی معینی برآورده کنند. آمر قتل کودکی و نوجوانی ما، نظام آموزشی است که همه را هماهنگ، یکسان و متحدالشکل می خواهد و برای بودنِ یادگیرندگان رسمیتی قایل نیست. غالب نظام آموزشی سال هاست از این رویکرد جنگلی و رقابتی و زمخت عبور کرده است.

راه نه این است که ما می رویم. در مدارس، اکثریت بچه ها را که به طور سیستماتیک پژمرده می‌کنیم و تعداد محدودی را هم با عناوینی همچون دانش آموز برتر به رشد کاریکاتوری دچار می سازیم. شیوه ای از نظام آموزشی می خواهیم که به تنوع استعدادها و تفاوت های فردی احترام بگذارد، دست به طبقه بندی بچه ها نزند، قبل از هرگونه ارزشیابی، ارزشمندی خودشان را به یادشان بیاورد.

اگر در روش‌های فعلی آموزشی تجدیدنظر نکنیم، باز هم رسانه ها از اضطراب و دل زدگی از تحصیل گرفته تا خودکشی دختران و پسران دیگر به ما خبر خواهند داد. آموزش می تواند دوست داشتنی تر از این رویه زجرآور باشد.